میم مثل مکعب

اینجا مکعبی ترین آدم دنیا را می بینید

ترسناک ترین ماشین ساخت بشر

دستگاه حفاری و خاکبرداری Bagger 288 ابزاری غول پیکر و بزرگترین خودرو در جهان است که توسط شرکت کروپ آلمان ساخته شده. این دستگاه به دلیل ظاهر ترسناکی که دارد، بیشتر شهرتش به دلیل خطراتی است که در پی دارد، اما به هر حال شما شاهد بزرگترین دستگاه متحرک دنیا و در نوع خود منحصر به فردترین آن هستید!

از این وسیله نقلیه بزرگ که دارای 720 فوت (220 متر) طول و 315 فوت (96 متر) ارتفاع است، برای راه سازی، حفاری و استخراج معدن استفاده می شود. این ماشین چنان عظمتی دارد که می تواند یک کشتی را به راحتی به دو نیم کند و یا همانطور که در تصاویر می بینید، قادر است بولدوزری را بی هیچ دردسری همانند یک زردآلو قورت دهد. با دیدن تصاویر زیر این حس در هر بیننده ایجاد می شود که انجام کارهای هرچند بزرگ از دست انسان متفکر و کاردان غیر ممکن نیست ..

[تصویر: 70713_453.jpg]


[تصویر: 70714_732.jpg]

[تصویر: 70715_429.jpg]


[تصویر: 70716_651.jpg]

[تصویر: 70717_592.jpg]

[تصویر: 70718_716.jpg]

[تصویر: 70719_606.jpg]

[تصویر: 70720_892.jpg]

[تصویر: 70721_739.jpg]

[تصویر: 70723_832.jpg]

[تصویر: 70724_496.jpg][تصویر: 70727_624.jpg]

[تصویر: 70728_748.jpg]

[تصویر: 70729_413.jpg]

[تصویر: 70730_872.jpg]

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 20:26  توسط مکعب  | 

به نظر شما شوخی بود یا جدی!!!

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار
نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،
قایق‌ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون
در همین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که روشن
کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند
تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم
رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود
اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: “هوا بیرون خیلی بده …..” که
همسر عزیزم جواب داد: آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین هوائی
رفته ماهیگیری؟

من هنوز که هنوزه نمی‌دونم همسرم اون روز شوخی می‌کرد یا نه، ولی من دیگه
هیچوقت نرفتم ماهیگیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 20:25  توسط مکعب  | 

پدرم، بانک اسپرم

پدرم، بانک اسپرم




پدر واقعی من کیست؟ چه شکلی است؟ آیا من شبیه او هستم؟ حتماً خواهر و برادرهای دیگری هم دارم. خیلی دلم می‌خواهد پدرم را پیدا کنم. شاید او هم همین دور و برها زندگی می‌کند و گاهی هم در خیابان به هم برمی‌خوریم!

 
اگر مادری به فرزندش بگوید که برای بارداری از بانک نگهداری اسپرم یا نطفه‌ی مردانه کمک گرفته و نمی‌داند که پدرواقعی فرزندش کیست، حتماً دختر یا پسرش او را با اینگونه سئوالات کلافه می‌کنند. این معضلی است که چنین مادرانی اغلب با آن روبه‌روهستند. بیشتر بچه‌هایی که نمی‌دانند پدر واقعی‌شان کیست و هرگز پدرخوانده‌ای هم درزندگی نداشته‌اند، در بزرگسالی بیشتر در معرض بحران‌های روحی قرار دارند.
 
درباره‌ی نقش تکنولوژی مدرن در تغییرراه و رسم زندگی و سنت‌ها بسیار گفته و نوشته‌اند. تکنولوژی پزشکی سبب دگرگونی بنیادی در مسئله‌ی تولید مثل انسان و سنت‌های فرهنگی مربوط به آن شده است. اکنون بیش از پنج دهه از ایجاد بانک اسپرم در بیشتر کشورهای غربی می‌گذرد و بیش از چهارمیلیون نوزاد در سراسر دنیا با استفاده از بانک اسپرم به دنیا آمده‌اند. اکثریت این کودکان هرگز به راز تولد خود پی نبرده‌اند و نمی‌دانند که پدر واقعی آنها کیست.
 
در یک برنامه‌ی تلویزیونی در شبکه‌ی سه هلند، دو دختر جوان که خیلی شبیه به هم هستند شرکت دارند. آنها مدتی که است که تصادفاً همدیگر را پیدا کرده و با آزمایش خون فهمیده‌اند که باهم خواهرند. یکی از آنها چندی پیش با چاپ مقاله‌ای در روزنامه برای پیدا کردن پدرش تقاضای کمک کرد. بیست و پنج سال پیش مادرش با استفاده از بانک اسپرم حامله شد تا او به دنیا آید. چاپ این مقاله باعث شد که خواهرش با دیدن عکسش در روزنامه به علت شباهت فوق‌العاده‌ای که به هم دارند، با او تماس بگیرد. این دو حالا می‌دانند که تصادفاً مادران‌شان با استفاده از اسپرمای یک مرد باردار شده‌اند و حالا هردوشان خواهان تماس با مردی هستند که پدر واقعی‌شان است.
 
خواهرها با خنده به مجری برنامه می‌گویند ما نه فقظ شباهت ظاهری به هم داریم بلکه حالا متوجه شده‌ایم که خیلی از رفتارها و کارهای‌مان هم شبیه به هم است. حتما این رفتارها را از پدرمان به ارث برده‌ایم و ما حتماً خواهر و برادرهای دیگری هم داریم!
 
در همین برنامه آقای میان‌سالی هم شرکت دارد. او یکی از کسانی است که در سی‌سال گذشته داوطلبانه با برنامه‌ی کمک به افراد خواهان اسپرم همکاری کرده است.

او می‌گوید که بیش از چهل و پنج زن با استفاده از اسپرم‌هایش باردار شده‌اند و او ممکن است حتی پدر شصت تا بچه باشد. حال تصمیم دارد با کمک سازمان‌های مربوطه آنها را پیدا کند!

این آقا به این نتیجه رسیده که آن بچه‌ها حق دارند بدانند پدر واقعی‌شان کیست؟ او خودش هم سخت کنجکاو است که نشانی ازخود را در آن بچه‌ها بیابد!
 
هرساله هزاران زن در سراسر دنیا با استفاده از اسپرم مرد دیگری به جز همسرشان باردار می‌شوند. افزون بر آن صدها نفر از آنها تنها هستند و برای مادرشدن به بانک اسپرم مراجعه می‌کنند؛ مادرانی که خواهان استفاده از اسپرم مردی برای بارداری هستند حتی می‌توانند از قبل جنس نوزاد را هم تعیین کنند. یکی از مشتریان پروپاقرص بانک‌های اسپرم زنان همجنسگرا هستند.
 
مردان دهنده‌ی اسپرم به شکل قانونی هیچ مسئولیتی در قبال نوزاد متولد شده ندارند. تا سال ۲۰۰۴ اسپرم دهندگان می‌توانستند ناشناس بمانند و بسیاری از افراد هرگز نمی‌توانستند بدانند پدر واقعی آنها کیست.

در حال حاضر این قانون در چند کشور از جمله هلند لغو شده است و افرادی که اسپرم خود را به بانک اسپرم اهدا می‌کنند باید تمام مشخصات‌شان را هم ثبت کنند. زیرا بر اساس قانون جدید و با درنظر گرفتن مسائل انسانی هر بچه باید این حق را داشته باشد که بداند پدر واقعی‌اش کیست.
 
این روزها با استفاده از آزمایش دی‌.ان.‌آ می‌توان به سرعت به کسانی که خواهان شناسایی پدر واقعی‌شان هستند کمک کرد و دی‌.ان.‌آ آنها را با دی‌.ان.‌آ تمام اسپرم‌های موجود در بانک اسپرم مقایسه کرد.

یک برنامه‌ی تلویزیونی در هلند به همین منظور به یک تحقیق گسترده در این مورد اقدام کرده تا یک بار به تمام افرادی که خواهان آشنایی با پدر اصلی‌شان هستند کمک کند و با استفاده از امکانات رسانه‌ای پدرشان را پیدا کند.
 
دادن اسپرم داوطلبانه است و مردان درقبال آن وجهی دریافت نمی‌کنند. با پیشرفت تکنولوژی حتی می‌توان بیشتر از دو دهه هم آن را در فریزرهای مخصوص نگاه داشت.

چندی پیش در انگلستان نوزادی سالم از اسپرمایی که بیست و یک سال نگهداری شده بود به دنیا آمد.
این روزها تهیه‌ی اسپرم از طریق اینترنت هم عملی است. البته افراد ذی‌نفع تمام مراحل قانونی را باید طی کنند. در بیشتر موارد مادر و پدر خواهان اسپرم اول چندبار با فردی که خواهان کمک به آنهاست ملاقات می‌کنند و درباره‌ی تاریخچه‌ی پزشکی، سلامتی، روحی و جسمی فرد مورد نظر تحقیق می‌کنند.
 
آدم اما با شنیدن حرف‌های مردی که در آن شوی تلویزیونی خواهان آشنایی با بچه‌های ندیده‌اش است به فکر فرو می‌رود. حرف‌ها و رفتار این آقا خیلی معمولی و منطقی به نظر می‌رسد. او خواسته به بقیه‌ی آدم‌ها کمک کند، ولی آیا این عجیب نیست که او سی‌سال پیش نه یک بار بلکه در طول ده سال چندبار به این کار اقدام کرده و حالا ممکن است شصت بچه داشته باشد. مردی که میان‌سال اما سرحال و روبه‌راه است. خوب اگر او تصادفاً با یکی از دختران ندیده‌اش آشنا شود و کار آنها به عشق و عاشقی بکشد چه؟ یا اگر دوتا ازبچه های او که از وجود پدر مشترک‌شان بی‌خبرند به طور تصادفی با هم آشنا شوند و با هم ازدواج کنند چه؟!
 
شما در این زمینه چطور فکر می‌کنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 13:42  توسط مکعب  | 

چرا؟! ( حتما بخونید )

چـــــــرا؟
Meaningful figures have a look plz
Extracts of speech by Hafez A.B Mohamed: Director-General,
Al Baraka Bank.
گلچینی از سخنرانی آقای حافظ . آ . ب. محمد، مدیر کل بانک “اَلبَرَکـَه”
Demographics:
موقعیت مردمی:
یهودیان سراسر جهان، ۱۴ ملیون نفر
۷ ملیون نفر در آمریکا
۵ ملیون نفر در آسیا
۲ ملیون نفر در اروپا
یکصد هزار نفر در آفریقا
o World Jewish Population. 14 million
o Distribution: 7 m in America
5 m in Asia
2 m in Europe
100 thousand in Africa
جمع کل مسلمانا در جهان: یک ملیارد و نیم
یک میلیارد نفر در آسیا و خاور میانه
۴۰۰ ملیون نفر درآفریقا
۴۴ ملیون نفر در اروپا
۵ ملیون نفر در آمریکا
از هر پنج نفر جمعیت روی زمین، یکی مسلمان است
در مقابل هر یک هندو، دو مسلمان قراردارد
درمقابل هر پیرو بودا ، دو مسلمان قراردارد
درمقابل هر یهودی ۱۰۷ مسلمان قراردارد.
با اینهمه ۱۴ ملیون یهودی از یک میلیارد و نیم مسلمان نیرومند ترند!
o World Muslim Population: 1.5 billion
o Distribution: 1 billion in Asia/Mid-East
400 M in Africa
44 M in Europe
6 M in the Americas
o Every fifth human being is a Muslim.
o For every single Hindu there are two Muslims
o For every Buddhist there are two Muslims
o For every Jew there are 107 Muslims
o Yet the 14 million Jews are more powerful than the
entire 1.5 billion Muslims
Why?
چــــرا
Here are some of the reasons.
بچندین دلیل از جمله:
در تاریخ معاصر،
البرت انشتین ، یهودی
زیگموند فروید ، یهودی
کارل مارکس ، یهودی،
پل ساموئلسون ، یهودی،
میلتون فردمن، یهودی
Movers of Current History
o Albert Einstein Jewish
o Sigmund Freud Jewish
o Karl Marx Jewish
o Paul Samuelson Jewish
o Milton Friedman Jewish
رشته پزشکی:
مخترع سوزن سورنگ ، بنیامن روبن، یهودی،
کاشف واکسن فلج اطفال (پولیو) ، یوناس سالک ، یهودی،
کاشف داروی ضد سرطان خون ، گرترود الیون، یهودی،
کاشف در مان یرقان (زردی) بروخ بلومبرگ ، یهودی،
کاشف داروی درمان مرض سفلیس، پل الریخ ، یهودی،
کاشف درمان امراض عضلانی، الیه متچینکوف ، یهودی،
کاشف درمان غدد ترشحی داخلی، آنرو شلی ، یهودی،
شناخت درمانی تراپی،آرون بک ، یهودی،
کاشف قرص ضد حاملگی، جورج پیناکوس، یهودی،
شناسائی چشم بشر، ج. والد، یهودی،
شناسائی بچه در شکم مادر،استانلی کوهن، یهودی،
دیالیز قلوه ها، ویلیم کلوفکام، یهودی،
Medical Milestones
o Vaccinating Needle: Benjamin Ruben Jewish
o Polio Vaccine Jonas Salk Jewish
o Leukaemia Drug Gertrude Elion Jewish
o Hepatitis B Baruch Blumberg Jewish
o Syphilis Drug Paul Ehrlich Jewish
o Neuro muscular Elie Metchnikoff Jewish
o Endocrinology Andrew Schally Jewish
o Cognitive therapy. Aaron Beck Jewish
o Contraceptive Pill Gregory Pincus Jewish
o Understanding of Human Eye. G. Wald Jewish
o Embryology. Stanley Cohen Jewish
o Kidney Dialysis Willem Kloffcame Jewish
برندگان جوایر نوبل:
Nobel Prize Winners
دریکصدو پنجاه سال گذشته، ۱۴ ملیون یهودی ۱۸۰ جایزه نوبل را دریافت کرده اند درحالیکه یک میلیارد و نیم مسلمان تنها ۳ جایزه گرفته اند،
o In the past 105 years, 14 million Jews have won 180 Nobel prizes whilst 1.5 billion Muslims have contributed
only 3 Nobel winners
اختراعاتیکه تاریخ را دگرگون ساخت:
چیپهای کوچک دستگاههای الکترونیکی، استانلی نزور، یهودی،
رآکتور اتمی زنجیره ای، نئو سزیلند، یهودی،
کابل نوری، پیطر شولتز، یهودی،
چراغهای راهنمائی، چارلز آلدر، یهودی،
فولاد ضد زنگ، بنو اشتراوس، یهودی،
فیلم(ناطق) با صدا، ایزادور کیس، یهودی،
میکروفون تلفن، امیل برلینر، یهودی،
دستگاه ضبط تصویر متحرک (ویدئو)،چارلز جینزبرگ، یهودی،
Inventions that changed History
o Micro- Processing Chip. Stanley Mezor Jewish
o Nuclear Chain Reactor Leo Sziland Jewish
o Optical Fibre Cable Peter Schultz Jewish
o Traffic Lights Charles Adler Jewish
o Stainless Steel Benno Strauss Jewish
o Sound Movies Isador Kisee Jewish
o Telephone Microphone Emile Berliner Jewish
o Video Tape Recorder Charles Ginsburg Jewish
نفوذ بر بازرگانی جهانی:
فرآورده ها ی مارک مشهور ” پولو”، رالف لورن، یهودی،
تولیدات نوشیدنی “کوکاکولا” ، یهودی،
لی وایس جین (شلوار لی)، لِوی اشتراوس، یهودی،
استار بروک، هوارد شولتز، یهودی،
گوگل ، سرجی برین، یهودی،
کامپیوتر های شرکت “دل”، میشل دل، یهودی،
دنکی، دونا کارن، یهودی،
باسکین و رابینز، ایرو رابینز، یهودی،
دانکین دونات(نوعی تنقل آمریکائی)،بیل روزنبرگ، یهودی،
Influential Global Business
o Polo Ralph Lauren Jewish
o Coca Cola Jewish
o Levi’s Jeans Levi Strauss Jewish
o Sawbuck’s Howard Schultz Jewish
o Google Sergey Brin Jewish
o Dell Computers Michael Dell Jewish
o Oracle Larry Ellison Jewish
o DKNY Donna Karan Jewish
o Baskin & Robbins Irv Robbins Jewish
o Dunkin Donuts Bill Rosenberg Jewish
نفوذ در سیاست بین المللی:
هِنری کیسینجر ، یهودی،
ریچارد لوین رئیس دانشگاه یل، یهودی،
الن گرینزپن، رئیس فدرال رزرو آمریکا، یهودی،
ژوزف لیبرمن ، یهودی،
مادلین البرایت، یهودی،
کاسپر واینبرگر،وزیر دفاع آمریکا، یهودی،
ماکزیم لیوینو، وزیرخارجه شوروی، یهودی،
داوید مارشال، نخست وزیز سنگاپور، یهودی،
اسحق اسحق، استاندار کل استرالیا، یهودی،
بنیامن دیزرائلی، نخست وزیر انگلستان، یهودی،
یِو گِنی پیرماکف، نخست وزیر روسیه، یهودی،
بَری گلد واتر، سیاستمدار آمریکائی، یهودی،
جورج سمپائو، رئیس جمهور پرتقال، یهودی،
هرب گری، معاون نخست وزیر کانادا، یهودی،
میشل هوارد، وزیر کشور انگلستان، یهودی،
برونو کرایسکی، صدر اعظم اتریش، یهودی،
رابرت روبین، وزیر خزانه داری آمریکا، یهودی،
Influential Intellectuals/ Politicians
o Henry Kissinger , US Sec of State Jewish
o Richard Levin, President Yale University Jewish
o Alan Greenspan , US Federal Reserve Jewish
o Joseph Lieberman Jewish
o Madeleine Albright , US Sec of State Jewish
o Casper Weinberger , US Sec of Defence Jewish
o Maxim Litvinov , USSR Foreign Minister Jewish
o David Marshal , Singapore Chief Minister Jewish
o Isaacs Isaacs, Gov-Gen Australia Jewish
o Benjamin Disraeli, British Statesman Jewish
o Yevgeny Primakov, Russian PM Jewish
o Barry Goldwater , US Politician Jewish
o Jorge Sampaio, President Portugal Jewish
o Herb Gray, Canadian Deputy – PM Jewish
o Pierre Mendes, French PM Jewish
o Michael Howard, British Home Sec. Jewish
o Bruno Kriesky, Austrian Chancellor Jewish
o Robert Rubin , US Sec of Treasury Jewish
رسانه های گروهی جهانی:
Global Media Influential
سی ان ان، ولف بلیتز، یهودی،
باربارا والترز از اخبار(آ. ب. ث)،یهودی،
اوجین مایر، واشنگتن پست، یهودی،
هنری گرونوالد، مجله تایم آمریکا، یهودی،
کاترین گراهام، واشنگتن پست، یهودی،
ژوزف لیلد،نیویورک تایمز،یهودی،
ماکس فرانکل،نیویورک تایمز،یهودی،
o Wolf Blitzer, CNN
Jewish
o Barbara Walters ABC News
Jewish
o EugeneMeyer , Washington Post
Jewish
o Henry Grunwald, Time Magazine
Jewish
o Katherine Graham , Washington Post
Jewish
o Joseph Lelyeld, New York Times
Jewish
o Max Frankel, New York Times
Jewish
موسسات بشر دوستانه:
جورج سوروس ، یهودی،
والتر اننبرگ،یهودی،
Global Philanthropists
o George Soros
Jewish
o Walter Annenberg
Jewish
چرا اینها نیرو مندند و مسلمانان ضعیف ؟
دلیلش اینستکه ما استعداد تولید علم و دانش را وانهاده ایم.
Why are they powerful? why are Muslims powerless?
Here’s another reason. We have lost the capacity to produce knowledge.
در سراسر جهان اسلام مشتمل بر ۵۷ کشور تنها ۵۰۰ دانشگاه موجود است.
درحالیکه تنها در آمریکا ۵۷۵۸ دانشگاه براه است.
درهندوستان ، ۸۴۰۷ دانشگاه موجود است.
حتی یک دانشگاه از میان کشور های اسلامی در زمره ۵۰۰ دانشگاه اول جهانی جای ندارد.
o In the entire Muslim World (57 Muslim Countries) there are only 500 universities.
o In USA alone, 5,758 universities
o In India alone, 8,407 universities
o Not one university in the entire Islamic World
features in the Top 500 Ranking Universities of the World
سواد در دنیای مسیحیت نود% است.
سواد در جهان اسلام ۴۰% است.
در پانزده کشور مسیحی مذهب در صد سواد یکصد است.
درکشورهای مسلمان حتی یکی هم نیست.
درکشورهای مسیحی ۹۸ درصد دوره دبیرستان را تمام کرده اند.
درکشورهای اسلامی این رقم ۵۰ درصد است.
۴۰ درصد از مردم کشور های مسیحی دانشگاه را تمام کرده اند.
در کشورهای مسلمان این رقم تنها ۲ درصد است.
درکشورهای مسلمان برای هریک ملیون مسلمان تنها ۲۳۰ عالم و دانشمند وجود دارد.
در آمریکا این رقم ۵۰۰۰ است.
در آمریکا برای هریک ملیون نفر ۱۰۰۰ تکنیسین موجود است.
در سراسر جهان عرب فقط ۵۰ نفر برای هریک ملیون نفر موجود است.
دنیای اسلام فقد ۰۲/.% از درآمد ملی را برای تفحص و توسعه هزینه میکند.
درکشورهای مسیحی این رقم ۵% از درآمد ملی است.
o Literacy in the Christian World 90%
o Literacy in the Muslim World 40%
o 15 Christian majority-countries, literacy rate 100%
o Muslim majority – countries , None
o 98% in Christian countries completed primary
o Only 50% in Muslim countries completed primary.
o 40% in Christian countries attended university
o In Muslim countries a dismal 2% attended.
o Muslim majority countries have 230 scientists per one
million Muslims
o The USA has 5000 per million
o The Christian world 1000 technicians per million.
o Entire Arab World only 50 technicians per million.
o Muslim World spends on research/developmen t 0.2% of
GDP
o Christian World spends 5 % of GDP
نتیجـــه:
دنیای اسلام استعداد دانش پروری ندارد.
مرحله دیگر آزمایش دانش، کاربرد آنست.
Conclusion.
o The Muslim World lacks the capacity to produce
knowledge.
Another way of testing the degree of knowledge is the
degree of diffusing knowledge
.
در پاکستان برای هر ۱۰۰۰ نفر ۲۳ روزنامه موجود است.
درسنگاپور این رقم ۴۶۰ برای هر ۱۰۰۰نفر است.
در انگلستان ۲۰۰۰ کتاب مختلف برای یک ملیون نفر هرسال چاپ میشود.
در مصر این رقم تنها ۱۷ جلد است.
o Pakistan 23 daily newspapers per 1000 citizens
o Singapore 460 per 1000 citizens.
o In UK book titles per million is 2000
o In Egypt book titles per million is only 17
Conclusion.
عــاقبــت:
دنیای اسلام در دانش پژوهی شکست خورده است
o Muslim World is failing to diffuse knowledge
آزمایش کاربرد دانش راه دیگری برعدم دانش پژوهی مسلمانان است.
صادرات صنعتی پاکستان فقط۹/۰ در صد کل صادرات آن کشور است.
در عربستان سعودی ۲/۰ درصد است.
کویت و مراکش و الجزایر ۳/۰ درصد است.
درحالیکه سنگاپور به تنهائی ۶۸% صادرات صنعتی دارد.
Applying Knowledge is another such test.
o Exports of high tech products from Pakistan is
0.9% of its exports.
o In Saudi Arabia is 0.2%
o Kuwait , Morocco and Algeria 0.3%
o Singapore alone is 68%
نتــیجــتا:
جهان اسلام استعداد بهره گیری از دانش را فاقد است.
Conclusion.
o Muslim World is failing to apply knowledge.
به چه نتیجه ای میرسیم؟
کنکاش لازم نیست چون ارقام فریاد مکشند،لکن ما قادر بشنیدن آن نیستیم.
What do you conclude? no need to tell the figures
are speaking themselves very loudly we are unable to listen
نـصـیحـت:
خود و فرزندانتان دانش بیاموزید، میان بر وجود ندارد. بهیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند. و بخاطر خدا، از نفوذ خود برای بدست آوردن نمره بیشتر برای فرزندان خود اجتناب کنید.اگر موفق نشوند آنها را یاری کنید تا موفق شوند. واگر اکنون نمیتوانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهندشد.
ما بیشترین و نیرومند ترین ملت روی زمین هستیم تنها چیزی که لازم داریم ، شناخت خودمان است.
پیروزی ما بسته به دانش و خلاقیت و سواد آموزی ماست و بس.
بیدار شو
Advice:
Please educate yourself and your children. always promote
education, don’t compromise on it, don’t ignore your
children’s slightest misguidance from education (and
please, for God’s Sake, don’t use your personal
contacts or sources to promote your children in their
education; if they fail, let them and make them learn to
pass; b/c if they can’t do it now, they can’t ever.
We are World’s biggest and strongest nation, all we
need is to identify and explore our ownselves. Our victory
is with our knowledge, our creativity, our literacy…And
nothing else.
Wake up

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 21:22  توسط مکعب  | 

جوکی که سربازان آمریکایی در افغانستان برای طالبان ساخته اند

جوکی که سربازان آمریکایی در افغانستان برای طالبان ساخته اند:

شما ممکن است یک طالبان باشید اگر …

۱٫ برای امرار معاش هروئین درست می کنید اما با مشروب الکلی مشکل اخلاقی دارید.

۲٫ مسلسل ۳۰۰۰ دلاری و راکت انداز ۵۰۰۰ دلاری دارید اما توان خرید یک جفت کفش
برای خود ندارید.

۳٫ بیشتراز دندانهایتان همسراختیار کرده اید.

۴٫ خود را با دست خالی پاک می کنید اما گوشت خوک را کثیف می دانید.

۵٫ فقط دو نوع کت می شناسید: ضد گلوله و انتحاری.

۶٫کسی را نمی شناسید که علیه ایشان حکم جهاد نداده باشید.

۷٫ تلویزیون را خطرناک می دانید اما به طور عادی زیر لباسهایتان مواد منفجره
حمل می کنید.

۸٫ وقتی دریافتید که تلفن همراه استفاده های دیگری غیر از منفجر کردن بمبهای
کنار جاده دارد دچار شگفتی شدید.

۹٫ مشکلی با زنها ندارید و فکر می کنید هر مرد باید حداقل دو تای از آنها را
داشته باشد.

۱۰٫ همواره به بز همسایه تان نظر داشته اید.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 21:16  توسط مکعب  | 

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.

احتیاجی ندارم که توحامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.

به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.

امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من – که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت خود را به اثبات برسانی.

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی باید لایق باشی – و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد…

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 21:14  توسط مکعب  | 

زیبااا... .

چگونه باشی و چشم از نگاه بردارم؟
چگونه از ته یک چاه ماه بردارم؟

چه فرق دارد وقتی همیشه می بازم
سپید بردارم یا سیاه بردارم ؟

همیشه دلخوشی ام بوده بعد هر بازی
یکی دو مهره به عمد اشتباه بردارم

که تو برنده شوی از شکوه خنده ی تو
برای دلهره ام سر پناه بردارم

تو مثل قلیانی، لب گذار روی لبم
به قدر ظرفیتم از تو آه بردارم

به لطف فاصله ها عشق پاک می ماند
مخواه فاصله ها را .... مخواه بردارم


ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه دردل حس ميشوند

 عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر

مهربانی حاکم کل مناطق می شود

 تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو ميدهد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 12:24  توسط مکعب  | 

چشمی در خانه خود را بپوشانید !!!!

در حالی که مسوولان ناظر بر فعالیت های اینترنتی ، توجه عمده خود را معطوف بر سایت های خبری کرده اند ، برخی فروشگاه های اینترنتی ، با عرضه محصولات جدیدی که عمدتاً هم چینی هستند ، امنیت خانواده ها را به طور جدی نشانه رفته اند.

خیراً برخی فروشگاه ها ، دوربین کوچکی به نام “ دوربین برعکس کننده چشمی در ” ارائه کرده اند که با آن می توان داخل خانه های مردم را دید زد!

در تبلیع این محصول آمده است: “این دوربین را از طرف بیرون بر روی دوربین چشمی درب نشانه بروید می توانید محیط پشت درب را به راحتی و با شفافیت بالا ببینید.”

این فروشگاه ها برای این که کار غیر اخلاقی خود در عرضه این دوربین را توجیه کنند در ادامه تبلیغ شان می نویسند: “با این ابزار شما می توانید قبل از ورود به منزل خود داخل منزل را بدون اینکه کسی متوجه حضور شما شود مخفیانه و به راحتی مشاهده کرده و از اتفاقات با خبر شوید تا بتوانید سورپرایزهای خوبی برای اهل خانواده خود بوجود آورید.این وسیله بهترین ابزار شوخی و در اعیاد و جشنهای بزرگ برای خود و اطرافیان خود بهترین سوژه خنده می باشد .
مخصوص مدیران شرکت و مسولینی که بطور مستقیم با کارمندان در ارتباط می باشند می توانند قبل از ورود به محل کار اوضاع دفتر کار خود را چک کرده و سپس وارد دفتر کار شوند.” (!)

با توجه به این که بسیاری از خانه ها ، به ویژه آپارتمان ها دارای “چشمی در” هستند که برای دیدن بیرون خانه به کار می آید ، عرضه این محصول می تواند زمینه ساز بسیاری از سوء استفاده های غیر اخلاقی باشد و به این ترتیب مردم در درون خانه هایشان هم از گزند افراد بی اخلاق، مصون نخواهند ماند.

جا دارد مسوولان که این قدر برای امنیت اخلاقی جامعه تلاش می کنند و گشت امنیت اخلاقی در خیابان ها به راه می اندازند ، گشتی هم در فضای این قبیل فروشگاه های افراد سود جو و بی اخلاق داشته باشند و بساط این قبیل مسائل را برچینند ، زیرا این گونه که پیش می رود ، از این پس مردم درون خانه های خودشان هم امنیت نخواهند داشت.

همچنین به شهروندان نیز پیشنهاد می شود ، چشمی در ورودی خانه هایشان را از داخل بپوشانند و هر گاه نیاز بود ، حفاظ آن را کنار بزنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:31  توسط مکعب  | 

پیشینه برخی افراد سرشناس

دانستن اینکه پیشینه برخی افراد سرشناس دنیا چه بوده است بسیار جالب است.
میرزا تقی خان امیر کبیر………..صدر اعظم ناصرالدین شاه …….. منشی
آدولف هیتلر………………………دیکتاتور آلمان……………………نقاش پوستر
آلبرت انیشتن……………………..فیزیکدان………………………..منشی اداره ثبت
اوهنری……………………………نویسنده……………………………..گاوچران
جرالدفورد …………………………رئیس جمهور آمریکا………………….مانکن لباس مردانه
جوزپه گاریبالدی…………………..انقلابی ایتالیایی……………………ملوان
جیمی کارتر………………………..رئیس جمهور آمریکا………………….بادام کار
رونالد ریگان………………………..رئیس جمهور آمریکا………………..هنرپیشه سینما
شون کانری………………………..هنرپیشه سینما………………………….بنا و راننده کامیون
کلارک گیبل…………………………هنرپیشه سینما…………………………چوب بر
ویلیام فالکنر………………………..نویسنده……………………………….نقاش ساختمان
گاندی………………………………..رهبر فقید هند………………………….وکیل دادگستری
جرج واشنگتن………………………اولین رئیس جمهور آمریکا……………..کشاورز
نادرشاه افشار………………………موسس سلسله افشاریه………………..پوستین دوز
یعقوب لیث…………………………..سرسلسله صفاریان…………………………رویگر
امیر اسماعیل سامانی…………….سرسلسله امرای سامانی……………….ساربان
آلپتکین………………………………..سرسلسله غزنویان………………………غلام زر خرید
فرخی سیستانی……………………شاعر مشهور ایران…………………….کارگر کشاورز
پاندیت نهرو……………………………نخست وزیر هند………………………..وکیل دادگستری
موسولینی……………………………دیکتاتور ایتالیا………………………..روزنامه نویس
ساموئل مورس………………………مخترع آمریکایی……………………..نقاش
جک لندن………………………………نویسنده آمریکایی……………………کارگر کشتی
آلبر کامو………………نویسنده فرانسوی…………………………معلم
ریچارد نیکسون……………رئیس جمهور آمریکا………………..وکیل دادگستری
آبراهام لینکلن…………..رئیس جمهور آمریکا……………………..هیزم شکن
گی دو موپاسان…………..نویسنده آلمانی………………………..کارمند دریا داری
چارلز دیکنز…………..نویسنده انگلیسی……………………………..منشی
آناتول فرانس……………نویسنده فرانسوی………………………..کتابفروش
مولیر………………نویسنده بزرگ فرانسوی……………………..هنرپیشه
هربرت جرج ولز …………..نویسنده بزرگ انگلیسی……………..شاگرد بزاز
ارنست همینگوی………….نویسنده بزرگ آمریکایی…………………خبرنگار
ویلیام شکسپیر……………نویسنده بزرگ انگلیسی……………………هنرپیشه سیار
فیدل کاسترو…………….رئیس جمهور کوبا…..,…………………دانشجوی حقوق
کاردینال ریشیلو…………..صدر اعظم معروف فرانسه……………..کشیش
ناپلئون بناپارت……………..امپراطور فرانسه……………………….افسر توپخانه
کریم خان زند……………..موسس سلسله زندیه………………………تیر انداز سپاه نادر شاه
ژاندارک…………..شخصیت نیمه مذهبی و قهرمان فرانسوی………………چوپان
هانری فورد…………………کارخانه دار آمریکایی…………………….ساعت ساز
توماس ادیسون…………………..مخترع بزرگ آمریکایی…………………تلگرافچی
آلفرد نوبل…………………. بنیانگذار جایزه نوبل…………………….. کارگر کارخانه
والت دیزنی……………..مخترع سینمای انیمشن………………………پادوی مغازه
میکلانژ…………….نقاش مجسمه ساز ایتالیایی………………………….سنگ تراش

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:27  توسط مکعب  | 

چگونه تبدیل به یک بی ناموس شدم !!

هجده ساله بودم که مفهوم ناموس را بطور اتفاقی توی میدان ونک کشف کردم.مردم جمع شده بودند و نگاه می کردند.مرد تنومندی فریاد می زد و فحش می داد و زنی را که ناموسش بود روی زمین می کشید. روسری زن پس رفته بود و مرد انبوه موههای سیاه بلند زن را همچون کمندی دور مچ دست خود پیچیده بود تا فرار نکند و با نهایت قدرتش توی صورت زن می زد. زن زیبا بود ، خیلی زیاد زیبا بود ، با اینکه صورتش از ضرب کشیده های محکمی که مرد به آن می نواخت به رنگ خون در آمده بود م یک جور زیبایی وحشی و هوسناک در چهره اش برق می زد . مرد نعره می زد و رو به رهگذر ها فریاد می زد ناموسش را دیده که از ماشین غریبه ای پیاده شده است و مردم با همدردی سر تکان می دادند. زن گیج بود و چشمهایش از ترس و ناباوری به دور دست خیره مانده بود . من نایستادم. از آدمهایی که این جور موقع ها می ایستند تا شب برای زن و بچه شان چیزی تعریف کنند عقم می گیرد. من رد شدم اما پاههایم می لرزید وتا مدتها صدای سیلی هایی که بر صورت آن زن نواخته شد مثل کابوس مرا دنبال می کرد.
***
دومین باری که مفهوم ناموس را فهمیدم خودم آن زنی بودم که برای ناموس مردی به زمین افتاد. تازه جدا شده بودم و به خانه ی پدری ام پناه برده بودم . نه خیانتی در کار بود و نه هیچ. دختر خاله ام در بیمارستان بستری شده بود و کمی دیر تر از معمول به خانه بر می گشتم. دم در که ماشین را پارک کردم شوهر سابقم به سمت من آمد . انگار خیلی وقت بود که منتظر توی کوچه ایستاده بود دستهایش از عصبانیت می لرزید پرسید کجا بودی؟ احساس کردم که با خودش فکر کرده که پای مرد دیگری ( ناموس) در میان است. می توانستم توضیح بدم اما لزومی نداشت. او حتی دیگر شوهر من نبود. سوییچ را توی کیفم گذاشتم و تمام شهامتم را جمع کردم و برای اولین بار گفتم : راستش را بخوای دیگر به تو مربوط نیست! همسایه ها مهمانی شان تمام شده بود و دم در پر از آدم بود و من درست دم در خانه ی پدری ام بودم ، دلیلی نداشت بترسم. جمله ام تمام نشده بود که مچ دستم را گرفت و پیچاند و من روی زمین افتادم، دستبندم از دستم کنده شد و روی خاک و خل افتاد. انگار دیوانه شده باشد ، مرا روی زمین می کشید و به سمت ساختمان نیمه سازی که ته کوچه بود می برد.فریاد زدم و از مردم و از همسایه ها کمک می خواستم اما هیچ کس به روی خودش نیاورد. مرد مسنی هم قدم با ما تو کوچه قدم می زد ، التماس کنان کمک خواستم ولی مرد رویش را بر گرداند و به سرعت دور شد. آنها همسایه های ما بودند و آن منطقه یکی از بهترین منطقه های تهران بود. باورم نمی شد که هیچ کس به کمکم نخواهد آمد وتنها کسی که می تواند نجاتم دهد خودم هستم. نیرویم را جمع کردم و در یک فرصت مناسب با نهایت زورم توی بیضه هایش لگد زدم. از درد خم شد و دستم را رها کرد و من تا خانه دویدم.روپوشم پاره شده بود و پایم زخم شده بود همسایه ها دم در ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند هیچ کس هیچ چیز نگفت.بعد ها فهمیدم که مردم در امور ناموسی دخالت نمی کنند. بعد ها فهمیدم که چقدر از این مردم متنفرم. بعد ها فهمیدم که وقتی هجده سالم بود نباید از کنار آن زن با بی تفاوتی عبور می کردم و از خودم هم متنفر شدم.
***
آخرین باری که معنی ناموس را فهمیدم پنجشنبه 13 آبان سال 89 بود.باز هم پای ناموس در میان بود ولی این بار زنی کتک نخورد، این بار جوانی بر روی آسفالت در برابر چشم همان مردم جان داد. همان مردمی که در مسایل ناموسی دخالت نمی کنند و ته دلشان این را جزو فضایل خود می دانند. همان مردمی که معنی ناموس را خیلی بهتر از من می دانند و می پذیرند که بخاطرش جانی فدا شود. همان مردمی که شب تخمه می شکنند و داستان را برای هم تعریف می کنند و می خندند. همان مردمی که من از آنها متنفرم.راستی من از کلمه ی ناموس هم متنفرم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:14  توسط مکعب  | 

واریز اضافه حقوق برای زیبایی کارمندان زن درایران!!!

به گزارش آخرین نیوز به نقل از جهان برخی از شرکت های خصوصی بدون توجه به رعایت قوانین و شئونات اسلامی برای کارمندان زنی که در این شرکت ها مشغول به فعالیت هستند، هزینه ای را به عنوان هزینه آرایش واریز می کنند تا کارمندان زن با این روش هر روز با آرایش های متنوع بر سر کار حاضر شوند و مشتریانی برای این شرکت ها جذب کنند.

این هزینه ها برای خرید لوازم آرایش، وسایل لاغری، رنگ های مو و بعضا مدل های مو نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

در برخی از شرکت های خصوصی نیز زنان کارمند با بردن فیش های خرید لوازم آرایش، مبلغ آن را از شرکت دریافت می کنند.

این درحالیست که پیش از این نیز آراستگی چهره و اندام از شرایط ورود به برخی از شرکت های خصوصی محسوب می شد و گاه سایز کمر بانوان برای پوشیدن لباس های برخی شرکت ها معیار انتخاب آنان برای کار بود. اما ارائه هزینه های آرایشی برای کارمندان زن از ابتکارات جدید برخی از این شرکت های خصوصی است که جای بحث و تامل دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:10  توسط مکعب  | 

واژه "پدر سوخته" از کجا آمده است؟

واژه "پدر سوخته" از کجا آمده است؟
یکی از اصطلاحاتی که زیاد میشنویم و من خیلی علاقه داشتم بدونم از کجا اومده، ” پدر سوخته ” است

:
” وقتی که در زمان یزدگرد عربها به ایران حمله کردند و ایران رو فتح کردند، مردم ایران رو که دارای دین زرتشت بودند و آتش پرست و کافر نامیدند و اونها رو مجبور کردند که به دین اسلام روی بیاورند. در این میان گروهی خودشان به دین اسلام گرویدند و گروهی هم از ترس مسلمان شدند، چون می دیدند که افرادی که مسلمان نشوند را میکشند. اعراب افرادی را که مسلمان نمی شدند، مردها و سرپرست خانواده را در آتش میسوزاندند تا دیگران یاغی گری نکنند، و زنان آنها را به کنیزی و بچه ها را برای نوکری و کلفتی می بردند. این بچه ها بزرگ شدند و در خانه اعراب کار میکردند و خود اعراب هم بچه هائی هم سن اونها داشته اند، وقتی ازصاحب خانه میپرسیدند که این بچه تو است (کلفت و نوکرها)، میگفته: ” نه، این پدر سوخته است ” یعنی بچه ما نیست، نوکر و کلفتی است که پدرش در جریان فتح ایران سوزانده شده است و به این نوکر و کلفت ها میگفته اند: “پدر سوخته ”.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:10  توسط مکعب  | 

شیــــطان...!!!

روزی روزگاری شیطان به
فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که
انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر
نگردد.
نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه
افتاد.
رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش
جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که ....
توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد.
دیگر داشت خسته
می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان
داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و
افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با
کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به
رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او
گفت:"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر
می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه
ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس
آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !"
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:9  توسط مکعب  | 

تنهایی … ( از ناصر خسرو قبادیانی )

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت:

این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم.

چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.

ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی.

دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود….

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. …….

سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش بازگشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت..

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:40  توسط مکعب  | 

حکایت مرده فاسق و زندگان مقدس( احمد شاملو)

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و
می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر
زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای
حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن
میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو*

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:39  توسط مکعب  | 

هزینه عشق واقعی

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری اخلاقی :
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان !!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:37  توسط مکعب  | 

با حاج آقا از پاریس تا تورنتو !!!

حاج آقا برای سرکشی به مستغلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر تحصیل می کنند آمده بود..چند روزی پاریس بود و الان هم تو هواپیما نشسته و راهی تورنتو هست
این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: قیچی کنید، مردم تو صفند.
وضعش خراب بود و به خودش می پیچید.
خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد میشد متوجه وضعیت اضطراری و اورژانس حاج آقا شد. گفت: اشکالی ندارد اگر از توالت خانمها استفاده کنید بشرطی که قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست نزنید.
حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود کمی انگلیسی هم می دانست و منظور مهماندار را فهمید.
تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود «ای.تی »
حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟
با احتیاط رو دگمه وی وی فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد.. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: چه احساس لذت بخشی. اینهمه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح.

بعد رو دگمه وی ای فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و بجایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعتها حاضر بود تو توالت بشینه.

بعدش حاج آقا دگمه پی پی را فشار داد. یه چیزی شبیه همانی که خانمها با آن صورتشون را پودر مالی می کنند شروع کرد به پودر مالی باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشی هم توی فضای توالت پیچید.

حاج آقا که حسابی کیفور شده بود پیش خودش گفت: چه احساس شیرینی. اما این توالت خانمها هم عجب چیز محشریه ها. این که توالت نیست. اتاقی پراز احساس و عشق و محبته. برگشتم ایران حتما تو ویلای مرزن آباد میدم درست کنند. لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوی خوش پودر را با نفس عمیق بالا کشید. لحظه ای کوتاه یاد آن سالهای خیلی خیلی دور افتاد. حدود بست سی سال پیش که تو هوای سرد زمستانی مجبور بود آفتابه را بر داره وبره آنطرف باغ از چاه آب برداره و بعد گوشه دیگر باغ بره توالت. توالت که نه ،همان مستراح. حاج آقا چشمها را باز کرد و این افکار و خاطرات ناجور را که میخواستند کیفش را کور کنند از خودش دور کرد.

پودر مالی که قطع شد حاج آقا به دگمه قرمز ای تی خیره شد و گفت بادا باد و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد.
چشمانش سیاه شد و دیگه چیزی نفهمید. بعدا که تو بیمارستان تورنتو به هوش آمد و چشمانش را باز کرد اولین چیزی که دید لبخند ملیح یک خانم پرستاربود. با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید: چی اتفاق افتاده؟ خانم پرستار گفت دگمه آخری را که فشار دادید دگمه ای است که بطور اتومات تامپون پريود خانمها را بر میداره . . .

بعد یک کیسه نایلونی کوچکی که چیزی شبیه به یک تکه سوسیس تویش بود را نشان داد و گفت : مردانگی تان را می گذارم زیر متکایتان!!!.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:36  توسط مکعب  | 

فقط یک ایرانیه که ...

فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی یاهو رو داره!
فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!
فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!
فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.
فقط در ایرانه که اگه دختری بهت محل نمی گذاره میگن می گن عاشقته! و اگر پسری بهت محل نمی زاره اوا خواهره!
فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را
داشته باشند
فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه
فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه (همون بچه ننه رو ميگما كه گير قبلي بود!! لول)
فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش"
فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته


فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه
فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره
فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره
فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره
فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی
فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه
فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند!
فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟
فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!
فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره
فقط در ایران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه!
فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل !
فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا 2 لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پول داده !
فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه !
فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن !
فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه !
فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن !
فقط یک خانم ایرانی میتونه که در یک استخر هتل 5 ستاره با گن و لباس زیر بیاد تو آب چون فکر میکنه هر گردی گردوست !
فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم !
فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره ميچرخه!
فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه...!
فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره!
فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه!
فقط هم يك ايرانيه كه ميتونه به يك ايراني ديگه گير بده !!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:35  توسط مکعب  | 

دیکشنری شیرازی !!!

Am I right=مي نه؟

Yes=ها والوو
No =نه كاكو
Really!! =نه آمو؟؟
Oh my Godl =يا ابالفضل
Why? =بري چي چي؟
bye=كاري باري؟
maybe=گاسم
leave me alone= آم برو او ورو بیزو باد بیاد
u made me confused= آم کله پرک گرفتم
wow= ووی آمووو
come here =بی اینجو
Take it easy= عامو ولش كن،حوصله داري شمو هم ماشاللو
so cute =جونم مرگ نشي!
that's true= همی‌ نه‌
I took my shoes and scapped=ارسیو زدم زیر چلم گوروختم Gas Square=فلکه ی گازو
Hard=قايم Tape=نيوار
Slow down!=حالو چه خبره؟ You are disgusting=جيگري بشي
Sunshine=آفتوو Great=باريكلوو
Excuse=بونه Dear=گمپ گلم
when sb eats too much=عام بپوكي wait=صبرم بده،امونم بده
good quality=خوبوو ‎lizard=كلپوك
washing yourself before praying=دست نماز

a square shape device that you can pray on it=جنماز
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:34  توسط مکعب  | 

نامه یک زن به زلیخا

بانو زلیخا ما که فقط یک زن سان می باشیم و نه زنی کامل، نیک می دانیم که برای مراوده با یک مرد باید بیشتر از یک روبند را وا کرد. آن هم از رخی که طرف از بچگی دیده.. در این حالت اگر خودتان نمی گفتید که من خود را برای تو آماده کرده ام ما هم که داستان را بلد بودیم نمی فهمیدیم جریان چست. ای قربان آن دماغ عملیتان بشوم آن حجاب اسلامیتان ما را کشت.
تازه بد نیست بدانید که هیچ مردی را نبایدحبس کرد. مردها بر عکس زنهایند - که نباید راه دررو داشته باشند تا بگویند که مجبور بودیم و وجدان درد نگیرند- باید مردها را در دشت و دمن برد تا فکر کنند که می توانند بروند و فرصت از کف دهند.
در ضمن ما هم مغروریم و هیچ مردی را به ت...ممان نمی گیریم. اما وقتی یک بی پدری دلمان را برد، غرور را تف می کنیم و برتری را قی، و نمی آییم به طرف بگوییم تو برده مایی و باید ما را چیز کنی … چیز … مراوده کنی. ما کاری می کنیم که فکر کند خودش ما را اغفال کرده. اول کمی از دنیای خودمان می گوییم که چه زندگی پوچ و بی عشقی داریم که دلش به حال ما بسوزد، بعد ازش تعریف می کنیم. نه از قیافه اش که: آه یوسف تو چقدر زیبایی! که بعد بگوید: هر آینه تو زن شهوترانی هستی که برایم نقشه چیده ای. بلکه از درونش تعریف می کنیم و می گوییم تو روح زیبایی داری و من عاشق خدای تو شده ام و از این حرفها که بگوید: وای چه زن فهمیده و با ایمانی و ما را از تو خوش آمد.
بعد به گونه ای که تابلو نشود مثلا به هوای خاراندن تنمان یقه مان را یکمی عقب می دهیم و پا روی پا می اندازیم به گونه ای که ران مبارکمان از شکاف دامن قلمبه بیفتد بیرون. بعد ضعیف می شویم و اشک ریزان که نقطه ضعف مردان، که همانا حامی و قویتر بودن است، تحریک شود و بیاید نازمان کند و بغل. و کم کم گرمای تنمان کارساز شود و خفت طرف را بگیرد. بعد تازه ماجرا را اینجا تمام نمی کنیم.. یک لب عاشقانه می گیریم و با نگاهی معصوم و غمگین می گریزیم. بدین گونه او که این بار در کف مانده خود مترصد فرصتی شده می آید و ترتیبمان را می دهد که اگر هم لو رفتیم دیگر واقعا مقصر اوست و لازم نمی شود یک نی نی بیاید بگوید پیراهنش را از پشت دریده ای و آبرویمان نابود شود.
البته ما مطمئنیم که بانو زلیخا بهتر از ما این ها را بلد است. اما چون مملکت اسلامیست و می شود به یوسف ماتیک زد ولی به زلیخا نه، درک می کنیم که همان برداشتن رو بند هم خیلی حرکت انقلابیی بوده، و واقعا یوسف مرد با ایمانی بوده که فریب نخورده و در رفته.
جسارت نشود بانو جان ولی نظر ما را بخواهید این یوسف شما شبیه نقاشی این شهید فلسطینی ها بود. به ما باشد آن شیطان را ترجیح می دهیم که هم انقدر ناز ندارد هم خیلی هات است

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:33  توسط مکعب  | 

داستان ترسناك ايراني جديد

ساعت از 7 گذشته بود و هوا داشت كم كم رو به تاريكي ميرفت چندين جوان در خانه اي كوچك كنارهم جمع شده بودند صداي قهقه خنده هايشان سقف خانه رو به لرزش وا ميداشت يكي از آنها ليوان بلوري كه دشتش بود رو سر كشيد و در حاليكه گويي سرگيجه داشت رو به فرد روبرويش گفت: محسن شماره گيرو راه بنداز بعد دو نفر ديگه كه كنارش بودن شديدتر از قبل زدن زير خنده....!
پسري كه محسن نام داشت با حالتي مملو از غرور موبايلش را از جيبش
بيرون آورد و با دست ديگرش استكان كوچك رو سركشيد و گفت: سلامتي....
سپس شروع به گرفتن شماره كرد...... لبخندي عصبي زد
محسن ابروهايش را بالا انداخت كه مشخص بود تماس برقرار شده
سپس شاستي آيفون رو زد: صداي پيرمردي از پشت خط بگوش
رسيد: الووو...الووو. محسن با دلخوري لبهايش رو پيچوند و گفت:
بخشكي شانس دوستانش زدند زير خنده...گوشي موبايل رو به پسر
لاغر اندامي كه كنارش نشسته بود داد و آن پسر هم كه گويي
ميخواست كار مهمي انجام بده دستي به صورتش كشيد
و بعد در حالي كه سينه سپر كرده بود شماره گرفت
شاستي آيفون را كه زد صداي يك پسر جوون بود كه با عصبانيت
گفت: بيخود خودتو خسته نكن من ازت خوشم نمياد
مگه زوره سرييييش بعد هم قطع كرد و همه خنديدن...
همه يكصدا زدن زير خنده پسري كه گوشي رو قطع كرد
با ناراحتي پاس داد به فرد كناري، اين مراحل چند بار تكرار شد و
هربار: يك مرد ويك بار هم شماره مورد نظر خاموش بود
و يك بار هم يك پيرزن برداشت و كلي بد و بيراه نثارشون كرد
تا اينكه گوشي به اولين نفر رسيد ...اخرين ليوانش رو سر كشيد
و در حالي كه چهره اش سرخ شده بود گفت: شانس با خودمه
شروع به گرفتن شماره كرد ، چند لحظه بعد با هيجان مثل برق گرفته ها
پريد و در حاليكه با دستش جلوي گوشي رو گرفته بود داد زد: دخترههههههه
باقي افراد هم بطوريكه انگار شكست خورده باشند
و با حسادت به فرد برنده نگاه ميكنند
فقط سرتكان دادند پسر اولي شاستي آيفون رو زد :
صداي نازك دخترانه كه با حالتي نگران
صحبت ميكرد پخش شد: الوو...چرا صحبت نميكنين...
پسر شروع كرد: سلام خانوم خوشگله...يكم از وقتتونو بمن ميديد؟
دخترك با عصبانيت گفت: اشتباه گرفتين آقااااااا
پسرك با پررويي گفت: ااااا به اين زودي يادتون رفت خودتون بهم شماره دادين
دخترك با دلهره گفت: آقا من شوهر دارم اشتباه ميكنين
پسر ادامه داد: خوب اينو قبلا هم گفتي ...نشون به اون نشون كه گفتي
نصفه شب زنگ بزن! دوستان پسرك همه زدن زير خنده ....
لرزش صداي دختر بيشتر شد
صداي مردانه اي از آنور خط داد زد: عوضي و بعد صداي يك سيلي به گوش رسيد
بوق اشغال آخرين چيزي بود كه از اين تماس پخش ميشد.
پسرك گفت: بچه ها فكر كنم اوضاع بيريخت شد...محسن گفت: بيخيال بابا
برو قليون رو بيار باقي هم يكصدا گفتن: قليون ...قليوون.
در آنسوي شهر پسري بنام رضا در اتاقش قدم ميزد و
بد و بيراه نثار دوستش محمد ميكرد كه بدقولي كرده بود!
موبايلش زنگ خورد: الوو محمد كجايي ؟؟؟چي تازه راه افتادي؟
واقعا آدم احمقي هستي...خيلي خوب زود باش...
از اتاق بيرون زد و پله ها رو يكي يكي به سمت آشپزخانه طي كرد
مادرش زني ميانسال كه مشغول پخت و پز غذا بود
با حالتي تهديد آميز گفت: رضا امشب رو دير نيايا
خالت اينا دارن ميان اينجا ....رضا هم با خنده گفت: مادرجان من
از مريم خوشم نمياد انقدر گير نده كه مارو بهم برسوني!
مادرش دستاشو به كمرش زد و گفت : خيلي هم دلت بخواد
خوب گوشاتو باز كن اگه فكر كردي ميزارم با اون دختره
ولگرد ازدواج كني كور خوندي آقا؟!
رضا نفس تندي كشيد و گفت: باز شروع نكن مامان
آسمون زمين بياد من با مريم ازدواج نميكنم
سارا هم ولگرد نيست اينقدر بهش توهين نكنين!
سپس دوباره به اتاقش برگشت و با خود گفت:
اينم شد زندگي ،دختره رو دستشون مونده
بزور ميخوان بندازنش به من ، همان لحظه گوشيش
زنگ خورد بدون اينكه به مانيتورش نگاه كنه
برداشت ...مريم دختر خالش با پررويي
از آنور خط گفت: سلام عزيزم...كجايي؟
رضا كف دستش رو محكم به پيشانيش زد
و گفت: سلام...ببخشيد نميتونم صبحت كنم
خداحافظ...داد زد: ااااااااه
دوباره گوشي اش زنگ خورد
اينبار با عصبانيت برداشت و گفت:
بيخود خودتو خسته نكن من ازت خوشم نمياد
مگه زوره سرييييش بعد هم قطع كرد

با خودش گفت : ارهههههه همينه

اما هنوز چيزي از اين شادي نگذشته بود

كه خشكش زد به گوشي اش نگاه كرد و ديد كه تماس دوم

اصلا مريم نبوده...در همين افكار بود كه آيفون خونه زنگ خورد

صداي مادرش از آشپزخانه آمد: بدو دوستت محمده

رضا گوشي را داخل جيبش گذاشت و گفت: اومدم

محمد با يك پژو 206 سفيد رنگ دم در منتظرش بود

سرش رو تكان داد و گفت: واقعا شرمنده

رفته بودم اين عروسكو از شهرام بگيرم

رضا گردن كج كرد و گفت: حالا واجب بود؟!

محمد هم ابرو بالا انداخت: صد البته ...ناسلامتي قراره بعد باشگاه بريم پيش ليلي جان

رضا در ماشينو بست و گفت: چرا زوتر نگفتي

خوب منم به سارا ميگفتم بياد

محمد ضبط رو روشن و حركت كرد: خوب الان بهش بزنگ

رضا دستي به صورتش كشيد : رفته شمال با خانوادش

محمد با سرعت زيادي وارد اتوبان شد صداي ضبط به قدري

زياد بود كه داشت شيشه ها رو ميلرزوند: تورو من من تورو توروخدا خودخدا...........

رضا داد زد: نكن اينكارو ، سي دي رو بيرون آورد و آهنگو عوض كرد:

من فقط عاشق اينم حرف قلبتو بدونم..............

محمد سر تكان داد و گفت: چه خبرا؟؟

رضا به پنجره تكيه داده بود: هيچي

امشب خالم اينا ميان خونمون مادرم گير داده

زود بيا كه نكنه يكوقت يه دقيقه كمتر مريمو ببينم!

محمد زد زير خنده : اا ميگم حالت گرفتس

بيخيال درست ميشه...

حدود يك ربع بعد به باشگاه كه نزديك اكباتان بود رسيدن

داخل باشگاه صداي موزيك در فضا طنين انداخته بود

هر كس جلوي آيينه ايستاده و اندامشو وارنداز ميكرد

محمد كه پسري لاغر اندام بود جلوي آيينه نگاهي

حسرت آلود به بازوان كوچكش مي انداخت

و رضا كه اندام بهتري داشت با غرور وزنه را بالا پايين ميبرد...

ساعت نزديك نه بود وقتي از باشگاه بيرون آمدند

هوا كاملا تاريك شده بود محمد به دوستش ليلي زنگ

زد و قراري در پاركي كه چند خيابان از باشگاه فاصله داشت گذاشتن

با خوشحالي سوار ماشين شد و گفت : رضا زودباش

دير ميشه ها ، رضا هم خنديد و گفت: نگران نباش...

ده دقيقه بعد به پارك رسيدن كه زياد شلوغ هم نبود

ليلي با مانتويي سبز و آرايشي غليز براي محمد دست تكان داد

هر دو از ماشين پياده شدند رضا در حالي كه لبخند بلب داشت گفت:

سلام اينم محمد ليلي كه كل مجنون رو زده...

چند دقيقه داخل پارك قدم زدن...رضا كه حوصله اش سر رفته بود

سوييچ ماشينو از محمد گرفت و به سمت ماشين برگشت

چند دقيقه اي چند آهنگ گوش كرد و فكرش پيش سارا بود

گوشي اش رو بيرون آورد و شماره سارا رو گرفت: ...مشترك مورد نظر در دسترس نميباشد.

تازه يادش افتاد كه دهكده اي كه آنها ويلا دارن آنتن نميده

همين كه آمدم گوشي را داخل جيبش بگذاره گوشي ليز خورد و به زير صندلي افتاد

زير لب با حرص گفت: بخشكي شانس

چراغ ماشينو زد و دستشو زير صندلي برد گوشي رو برداشت و داخل جيبش گذاشت

اما چيزي توجهش رو جلب كرد يك دوربين قوي شكاري زير صندلي بود

لبخندي زد و گفت : خوبه پس شهرام شكار هم ميره ،

دوربينو برداشت و در ماشينو قفل كرد

به بالاي پارك رفت ...پارك در بلندي واقع شده بود و به همه جا ديد داشت

دور و اطراف پارك رو فازهاي مختلف پوشش داده بودن

كه در هر كدام صدها پنجره وجود داشت، رضا آرام

روي چمن هاي نمناك نشست و دانه به دانه به ديدن خانه ها پرداخت

نورهاي مختلف از پنجره هر خانه رويت ميشد زرد ، سفيد ....پرده هاي صورتي...سرخ

سبز و...چندين دقيقه گذشت چند فاز رو رد كرد تا در فازي كه روبرويش بود

طبقه بالا فردي رو در اتاقي ديدي كه رو به پنجره بود

تغريبا تاريك بود و چندين شمع نور اتاق رو تأمين ميكرد

دختريكه لباس عروس تنش بود در زير نور شمع به سختي مشخص بود

و داماد هم با كت وشلوار سفيد روبرويش به طرزي سرزنش گونه

ايستاده بود دخترك چيزي شبيه موبايل رو دم گوشش گرفت چند لحظه كوتاه گذشت

يكدفعه مرد دستشو بلند كرد و سيلي محكمي به صورت دختر زد به طوري كه با سر

به پنجره برخورد كرد و باد باعث شد يكي دو شمع خاموش بشه و اتاق تاريكتر شه

مرد با حرص بيشتر شروع به زدن دختر كرد چيزي رو برداشت كه همان موقع

دوربين سر خورد و از دست رضا افتاد رو چمن با دست پاچگي و عجله دوربين رو برداشت

و دوباره نگاه كرد اما اثري از عروس و داماد نبود ؟!؟!شيشه ترك خورده و پنجره

مملو از خون بود!!!!!!!!!

رضا آب دهانشو قورت داد و بي اختيار بسمت ماشين دويد

با آخرين سرعت به سمت شهرك مورد نظرش تاخت ، ميخواست به پليس زنگ بزنه

اما بايد اطلاعاتي از فاز و واحد ميداد كه هيچ چيزي نميدونست!

تا به جلوي بلوك رسيد ...از ماشين پياده شد نگاهي به دور اطراف انداخت

بجز چندين نفر كه در آنسوي بلوك در حال

دوچرخه سواري بودن كسي در اطرافش نبود

دوربين را بيرون آورد و دوباره نگاه كرد در ميون پنجره هاي طبقه آخر

پنجمين پنجره رو نشون كرده بود كه البته شمها و تاريكي فضاي اتاق

آن را متمايز از ديگر پنجره هاي اطراف ميكرد....

اما اينبار پنجره تميز و خالي از خون بود

دوربين رو داخل ماشين پرت كرد و دوان دوان به داخل فاز رفت

سوار آسانسور شد و شاستي طبقه آخر رو زد

در آيينه قدي داخل آسانسور خودش رو ديد كه رنگ پريده و دست پاچه شده بود

به طبقه آخر رسيد پاهايش به لرزش افتاده بود

از پنجره هايي كه شمرده بود پنجمين پنجره ميشد بنابر اين به واحد پنجم رسيد

كه عبارت 220 روي درش ثبت شده بود

دستاش ميلرزيد به سمت آسانسور برگشت

در داخل آسانسورشماره پليسو گرفت

پليس گوشي رو برداشت: بفرمائيد...

رضا بشكلي دست پاچه گفت: اينجا يه كي كشته شده!

يه داماد يه عروسو كشت من از بيرون ديدم!!

آنقدر سرگرم گفتگو بود كه وقتي به همكف رسيد يادش رفت

درو باز كنه در آسانسور بسته شد!!!!!!!!!

نگاهي به كليدها كرد درست كليد طبقه آخر زده شده بود

رضا از ترس خشكش زد و زبونش بند آمد

صداي مامور پليس از پشت خط مي آمد: آدرس رو بديد لطفا

آسانسور زودتر از آنكه فكر كنه به طبقه آخر رسيد

رضا به ناچار گوشي رو قطع كرد

درباز شد مردي رنگ پريده كه از ديدن رضا شوكه شده و سعي ميكرد

آرامشش رو حفط كنه وارد آسانسور شد

كاملا مشخص بود كه خود قاتل است همچنان لباس دامادي اش تنش بود

نگاه چپ چپي به رضا كرد يك دستش كه كمي خوني بود رو زير دست ديگرش

پنهان كرد رضا آبدهانش رو قورت داد و سعي كرد عادي خودشو جلوه بده

اما يكدفعه گوشي اش زنگ خورد بر روي سطح مانيتور بزرگ گوشي اش

عدد 110 نمايان شد و قاتل به سادگي تونست آن را بخونه

همين كه رضا اومد گوشي رو برداره مرد وحشيانه به رضا حمله كرد

و سرش به شيشه آسانسور كوبيد صداي خورد شدن شيشه و خوني

كه از سرش به شيشه پاشيد آخرين چيزي بود كه رضا حس كرد

و زودتر از آنكه بخواد كاري كنه بيهوش افتاد....

دقايقي بعد رضا با احساس درد عجيبي كه داشت چشمانش رو باز كرد

داخل همان خانه و اتاق نيمه تاريك بود كه نور زرد رنگ شمعها منشا روشنايي اش بودند

از پنجره باد گرمي مي وزيد همين كه خواست تكان بخوره ديد دست و پايش

با طناب محكمي بسته شده و روي دهانش هم چسب زده شده

روبرويش يك صندوقچه بزرگ بود كه جسد غرق به خون عروس

داخلش افتاده بود سر دخترك از شدت ضربه خورد شده بود و بسيار

وحشتناك شده بود رضا جيغ خفيفي كشيد كه در دهانش و ميان چسبها بسته ماند

داماد يا بهتر است بگويم قاتل با صورتي برافروخته و چاقويي در دست وارد شد

با حالتي رواني گونه و عصبي گفت: چيه...ناراحتي دوست دخترت مرده

من كشتمش منننننننن..... فكر كردي نميدونستم باهم جيك جيك ميكنيد

خوب گيرت آوردم ...چيه...نگران شدي....وقتي بهش زنگ زدي فكر كردي

نشنيدم .....اون هرزه بهت شمارمو داد و گفت نصفه شبا زنگ بزن

الانم چيزي به نصفه شب نمونده ....ميخوام يه شب رويايي بسازم برات

با عصبانيت هجوم آورد و لگد محكمي به صورت رضا كوبيد

كه باعث شد دماغش بشكنه خون ازش فواره بزنه بروي صورت و لباسش

رضا مثل سوسكي كه زير پا له ميشه از شدت درد به خودش داشت ميچيد

همان لحظه موبايل رضا زنگ خورد مرد قاتل با دستپاچگي از جيب رضا

گوشي رو بيرون كشيد و بعد با ديدن اسم رو گوشي نفس راحتي كشيد

و گفت : فكر كردم پليسهاي لعنتي ان اما انگار يه دوست دختر ديگته!!!

گوشي رو بسمت رضا برگردوند اسم سارا رويش افتاده بود

توي اون حال بازم با ديدن اسمش احساس دلتنگي عجيبي بهش دست داد

دلش ميخواست اگه قراره بميره فقط براي يكبار ديگر اونو ببينه

مرد گوشي رو انداخت زير پايش و با لگد محكم روش كوبيد

بعد دستي به پيشانيش كشيد و گفت خيلي خوب ديگه

بايد برم تورو با دوست دختر عزيزت

تنها ميزارم تا حسابي باهم خلوت كنيد....بسمت آشپرخانه رفت

و بايك چهارليتري بنزين برگشت ..تمام فرشو ديوار و جسد

دخترك و رضا رو غرق بنزين كرد

و سپس به سمت در رفت....از جيبش كبريتش رو بيرون آورد

در حالي كه ميخنديد گفت: جاي منم تو جهنم خالي كنيد...

كبريت به زمين افتاد و آتيش گر گرفت با سرعتي مثل برق خانه ور ضا و

درهم گرفت همان لحظه پليسها سر رسيدن و قاتل با تقلايي كه براي فرار كرد

يك تير به پايش زدند و همانجا دستگيرش كردند مامورها به آتيش نشاني زنگ زدن

و در اين بين رضا و جسد نيمه سوخته دختر رو بيرون آوردن

مامورهاي آتش نشاني هم از راه رسيدن و خانه سوخته را خاموش كردند

تن و صورت رضا تاحدودي سوخت و چند هفته در بيمارستان بستري شد

دو هفته بعد از بعد ترخيص شدن رضا از بيمارستان مريم و خانوادش هم بالاي سرش بودند

رضا گوشي مريم رو گرفت و به سارا زنگ زد سارا گفت : متاسفم رضا اما بعد اينكه

اونشب بهت زنگ زدم كه بگم تكليف دوستيمون رو مشخص كني چون خواستگاري

برام اومده كه منم باهاش مخافتي ندارم ،جوابي ندادي بهم و قطع ام كردي

منم بهش جواب بله دادم!!!!!!!

آنجا بود كه انگار دنيا روي سر رضا خراب شد..

در پي پيگيري هاي پليس در گزارش پرونده داماد قاتل اينطور نوشته شد كه:

وي تعادل رواني نداشته و بشدت از ابتداي آشنايي با شيما همسرش

به وي شكهاي بيخود داشته آنشب بعد يك تماس تلفني فرد مزاحم

دليلي براي به يقين پيوستن شكش پيدا ميكنه و وحشيانه تازه عروسش رو در شب ازدواجش ميكشه.....در نهايت طبق نظر جناب قاضي

به علت نداشتن سلامت رواني به حبس ابد

در تيمارستان بيماران خطرناك محكوم ميشود....

پايان
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 21:7  توسط مکعب  | 

اطلاعیه ای برای ازدواج

اطلاعیه ای برای ازدواج
از کلیه دوشیزگان قد بلند زیبا روی ايراني واجد شرایط زیر تقاضا دارم تقاضانامه ها و
رزومه خود را جهت ربودن دل بنده به صورت پیغام در قسمت نظرات یا به وسیله ایمیل
به نشانی بنده بفرستند.

بدیهی است پس از انجام بررسی های کامل، نام افراد دارای صلاحیت به وسیله همین
تریبون اعلام خواهد شد!

*نکته11

ما تو کارمون پارتی بازی نداریم، یعنی لطفا از قرار دادن پول نقد در نامه یا
پیغام خود بپرهیزید و هی نگید ما فامیل فلانی هستیم!




*شرایط پذیرش*


1. سن بالاتر از 18 سال و کمتر از 22 سال باشد.


2. قد کمتر 165 سانتیمتر و بالاتر از 175 سانتیمتر نباشد.


3. افراد خیلی ترکه ای و زیادی چاق قابل پذیرش نیستند. (چون من حوصله رژیم چاقی
و کلاس لاغری ندارم)


4. هر وقت من خواستم می ریم هر رستورانی که من گفتم. آبگوشت، کوفته، کله پاچه و
میرزاقاسمی با کلی سیرترشی دوست دارم.


5. اهل کادو خریدن و هر روز لاو ترکوندن نیستم


6. اگر خدای نکرده، زبانم لال، خدا اون روز زو نیاره که ازدواج کردم و وبال
گردنم شدی، مامانم اینا و مامانت اینا نداریم. خوشم نمیاد.


7. عمراً نفقه بدم. چهارده تا هم بیشتر مهر نمی کنم.


8. باید یک جایی کار کنی، یک کاری هم واسه عصر من گیر میاری چون حوصله مسافرکشی
و رانندگی ندارم.


9. بابات باید پولدار باشه تا من در صورت لزوم بتونم بتیغمش.


10. پول اضافی ندارم برای پوشک کامل بچه بدم. می ری کهنه و لاستیک می خری، خودت
می شوری.


11. به مامانت می گی سیسمونی خوب بیاره


12. باید خوشگل باشی چون پول واسه لوازم آرایش نمی دم.


13. موهای وزوزی نباید داشته باشی، چون نرم کننده ایرانی الآن شیشه ای هزار
تومن شده.


14. موهای خرمایی و مشکی رو ترجیه می دم.


15. نباید ورزشکار باشی چون قدرتت خیلی زیاد می شه !.


16. اگه سر کار بری یا کاری داشته باشی نباید دیرتر از 5 خونه باشی.


17. از الان باید کلاس آیروبیک بری تا چندسال دیگه بد هیکل نشی، پولشم از بابات
بگیر. من 10سال دیگه زن شکم گنده نمی خوام


18. باید فال قهوه بلد باشی بگیری، چون من دوست دارم.


19. مانتوی تنگ نمی پوشی.


20. دوستات رو هم هر روز نمیاری خونه. فهمیدی.


21. یک ماشین ظرف شویی هم قاطی جاهازت بذار. دوست ندارم پوستم خراب بشه.


22. لازم نیست واسه یک خونه 50 متری، جاهاز خونه 200 متری بخری.


23. من مبل تختخواب شو دوست دارم


حالا در خدمتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 21:4  توسط مکعب  | 

بدترین جا برای ....

) بدترین جا برای نگهداری مسواک‎

بدترین محل برای قرار دادن مسواک سینک دست‌شویی است. البته خودسینک مشکلی ندارد
و همه مشکل به نزدیکی آن به توالت مربوط است. به گفته محققان و
میکروب‏شناساندانشگاه آریزونا، به طور متوسط در یک کاسه توالت حدود ۳ میلیون
میکروب وجود دارد. این میکروب‏ها می‏توانند تا۲ متر جابه‌جا شوند و روی زمین،
دیوارها و روی مسواک قراربگیرند. بهتر است مسواک را بیرون توالت در کابینت دارو
یا یکی ازکابینت‏های آشپزخانه نگهداری کنید.



۲) بدترین جا برای گذاشتن کفش و دمپایی

بدترین محل برای گذاشتن کفش و دمپایی کمد اتاق خواب است. راه رفتن در خانه با
کفشی که با آنبیرون خانه راه رفته‏اید، مهم‏ترین راه انتقال میکروب‏ها، مواد
آلرژن و آلاینده‎ها به داخل خانه است. بهتراست کفش‏ها را در قفسه یا کمدکوچکی
در نزدیک‏ترین نقطه به درورودی آپارتمان قرار دهید و با اینکار از ورود آلودگی
به خانه پیشگیری کنید.



۳) بدترین جای خواب

بدترین محل برای خوابیدن زیر پتو است. موقع خواب به طور کامل زیر پتو نروید و
پتو را روی سرتان نکشید.گرم شدن زیاد موجب می‏شود نتوانیدخواب راحتی داشته
باشید. هلن برگز، متخصص چرخه بیولوژیک از دانشگاه راش شیکاگو در این باره
می‏گوید:
«هنگام خواب به طور طبیعی دمای بدن کاهش پیدا می‏کند و این موضوعموجب می‏شود
افراد خواب راحتیداشته باشند. در واقع بدن برایداشتن خواب راحت دما را از طریق
دست‏ها و پاها از دست می‏دهد.آ»توصیه می‏شود هنگام خواب ابتدا برای اتساع رگ‏ها
جوراب بپوشید بعد جوراب رادرآورید و اجازه دهید پاهایتان ازپتو بیرون باشد.


۴) بدترین جا برای نگهداری باقی‌مانده غذا

بدترین محل برای گذاشتن باقیمانده غذا یخچال است. قرار دادن یک ظرف بزرگ غذای
داغ به‌طور
مستقیم در یخچال روش مناسبی برای سرد کردن غذا و پیشگیری از مسمومیت غذایی
نیست. دکتر پیتر سیندر، محقق و استاد مدیریت و تکنولوژی در این باره می‏گوید:
آ«در این صورت ممکن
است برای کاهش دمای قسمت میانی غذا زمان زیادی لازم باشد و این محل به مکان
مناسبی برای رشد و تکثیر باکتری‏ها تبدیل شود.آ» شمامی‏توانید غذا را تا یک
ساعت پس ازپخت برای خنک شدن بیرون نگهدارید و سپس در یخچال قرار دهید. یا غذارا
در ظروف کوچک‏تر بریزید و دریخچال قرار دهید. در این صورت غذا زودتر سرد
می‏شود.



۵) بدترین جا برای نصب برگه‌یادآوری

بدترین محل برای چسباندن برگه یادآوری کارها، در یخچال است. چون شما وقتی
می‏خواهید چیزی از یخچال بردارید سراغ آن می‏روید و ممکن است اصلا به برگه‏ای
که روی یخچال
نصب کرده‏اید توجه نکنید. به عقیده روان‌شناسان، دیدن کمک‏کننده است اما به
شرطی که به آن توجه شود. در یک بررسی مشخص شد نصب تابلویی که افراد را تشویق
می‏کند به جای استفاده از آسانسور، از پلهاستفاده کنند، موجب می‏شود افراد تا
۲۰۰ درصد بیشتر از پلهاستفاده کنند. بهتر است برگهیادآوری کارها را در محلی که
به آنتوجه می‏کنید مثلا کنار تلویزیون قرار دهید. نکته دیگر آنکه ذهن خیلی سریع
به این محل عادت می‏کندو توصیه می‏شود هر چند وقت یک بارمحل رگه‌های یادآوری را
تغییر دهید.



۶) بدترین جای هواپیما

بدترین جای نشستن در هواپیما انتهای سالن است. اگر در پروازهای هوایی حال‌تان
بد می‏شود، انتهای سالن ننشینید. انتهای هواپیما از قسمت جلویی بلندتر است و هر
چه از مرکز دورتر شوید حرکات بالا و پایین شدن را بیشتر احساس خواهیدکرد.
بهترین محل برای نشستن د هواپیما نزدیک‏ترین محل به بال‏هاست.



۷) بدترین جا برای گذاشتن کیف دستی

بدترین محل برای گذاشتن کیف دستی میز آشپزخانه است. کیف دستی شما وسیله
حمل‌ونقل میکروب‏هاست. محققان در بررسی‏های خود در هر سانتی‏متر مربع از سطح
کیف دستی و کیسه‏های خرید ۶۵ هزار باکتری مشاهده کرده‏اند. شاید باور نکنید اما
یک سوم کیف دستی‏ها و کیسه‏های خرید حاوی باکتری‏های مدفوعی بوده‏اند.
خانم‏هاکیف‌شان را همه جا همراه خودشان می‏برند. با قرار دادن کیف روی میز مترو
آلودگی‏ها روی آن قرار می‏گیرند. بهتر است کیف‌تان را درکشو یا روی صندلی و
خلاصه هرجایی به جز جایی که غذا تهیه یا خورده می‏شود قرار دهید.



۸) بدترین جای کلاس بدنسازی

بدترین محل برای ایستادن در کلاس‌های بدنسازی و ورزش، ردیفجلو و روبه‌روی آینه
است. شاید به دلیل اینکه خودتان را در آینه ببینید، جایتان را تغییر دهید
امانتایج یک بررسی که در سال ۲۰۰۳ انجام شده است، نشان دادهاست اگر خودتان را
هنگام انجام تمرینات ورزشی نبینید، بهتر است. در این تحقیق بررسی ۵۸ زن که شدت
و نوع ورزش یکسانی داشتند، نشان داد آنهایی که هنگام انجام تمرین‏های ورزشی
خودشان را در آینه می‏دیدند در مقایسه با افرادی که در اتاقی بدون آینه ورزش
می‏کردند احساس بدتری نسبت به بدنشان داشتند. بهتر است جایی از کلاس که
روبه‌روی آینه نباشد و در ضمن بتوانید تمرینات رابه خوبی ببینید و تمرکز
داشتباشید انتخاب کنید.



۹) بدترین جای چراغ مطالعه


برخی افراد عادت دارند قبل ازخواب مطالعه کنند و کتاب داستانبخوانند. بدترین
محل تابیدن نور مطالعه شبانه بالای سر است. نتایجمطالعات نشان داده است نور
مستقی در بالای سر موجب تاخیر در ترشحملاتونین و اخلال در خواب شبان می‏شود.
بهتر است یک نور موضع ملایم را روی کتاب بتابانید. در این صورت شما می‏توانید
کتاب بخوانید در حالی‌که اتاق تاریک است و بدن‌تان می‏تواند برایخواب آماده
شود.



۱۰) بدترین جا برای گذاشتن داروها

بدترین محل برای نگهداری داروها قفسه دارو در حمام است. دمای یک حمام حاوی بخار
به راحتی به ۳۷ درجه سانتی‏گراد می‏رسد که از دمای پیشنهادی برای نگهداری بیشتر
داروها بالاتر است. بهترینمحل برای نگهداریداورهاجایی سرد و خشک مانند یخچال
است.



۱۱) بدترین جا برای گذاشتن میوه‏ها

تا قبل از شستن آنها بدترین جا برای گذاشتن میوه‏ها قبل از شستن سینک آشپزخانه
است. به گفته دکتر کلی رینولد استاد میکروب‏شناسی دانشگاه آریزونا سینک
آشپزخانه بیشترین میزان میکروب را دارد و میزان آلودگی آنحتی از توالت بیشتر
است. توصیه می‏شود میوه‏ها را در سبدی بگذارید و بدون اینکه با سینک تماس داشته
باشند آنها را بشویید. اگر میوه‏هایی مانند توت فرنگی وشاتوت که بدون پوست کندن
خوردهمی‏شوند، هنگام شستن در سینک افتاد آن را دور بیندازید و از خوردن‌اش
صرف‌نظر کنید.



۱۲) بدترین جا برای استفادهاز هدفون

بدترین محل‏ها برای استفاده از هدفون هواپیما، قطار یا ایستگاه مترو است. هرچند
شاید در ظاهر گوش و صدای موجود در این محل‏ها بهت باشد اما بررسی‏ها نشان داده
اس استفاده از هدفون در محیط ‏های پر سر و صدا احتمال بلندتر کردن صدارا بیشتر
می‏کند. محققان دانشگا هاروارد دریافته‏اند افراد در محیط‏های آرام صدا را در
سطح ایمن‏تری تنظیم می‏کنند، اما وقتی صدای زمینه‏ای مانند سروصدای سالن
هواپیما به محیط اضافهمی‏شود تا ۸۰ درصد و تا ۸۹ دسی بل صدا را بالا می‏برند.
این میزان بلندی صدا درطولانی مدت می‏تواند در افرا آسیب شنوایی ایجاد کند.
بهتر است در محل‏های پر سر و صدا از هدفوناستفاده نکنید، هرچند در بررسی محققان
دانشگاه هاروارد مشخص شد تنها ۲۰ درصد افراد مورد مطالعهبا بالا رفتن سر و صدای
محیط استفاده از هدفون را کنار گذاشتند.


۱۳) بدترین جا برای نگهداری قهوه

بدترین محل برای نگهداری دانه یاپودر قهوه یخچال یا فریزر است. جانمک گرگور،
متخصص صنایع غذایی و می‏گوید: آ«هر بار که آن را از یخچال یا فریزر بیرون
می‏آورید دمای آن تغییر می‏کند و این موضوع روی طعم قهوه تاثیر می‏گذارد. درست
مثل اینکه یک فنجان قهوه رابارها و بارها بجوشانید.آ» دانه‏ها یا پودر قهوه را
در قوطی‏های شیشه‏ای نیمه شفاف نگهداری کنید.



۱۴) بدترین جا برای تماشای تلویزیون

بدترین محل تماشای تلویزیون جاییاست که غذا می‏خورید. بررسی‏هانشان داده است
تماشای تلویزیون هنگام غذا خوردن موجب می‏شودنتوانید به مقدار غذایی کمی‏خورید
توجه کنید. نتایج مطالعه‏ای که در سال ۲۰۰۶ روی گروهی داوطلب انجامشد نشان داد
افراد هنگام تماشای تلویزیون تندتر غذا می‏خورند. همچنین هنگام تماشای
برنامه‏هایتفریحی مصرف ماکارونی و پنیر تا ۷۱ درصد بیشتر می‏شود توصیه می‏شود
تلویزیون را در نزدیکی میز غذا خوری قرار ندهید و هنگام غذا خوردن تلویزیون
راخاموش کنید. بهترین محل تماشای تلویزیون جایی دور از آشپزخانه سرتان زد مجبور
شوید چند قدمی ت آشپزخانه راه بروید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 23:18  توسط مکعب  | 

یوم الحساب و الکتاب ! فلش دارین همراهتون ؟

خانم من فقط مامورم. به من گفتند بشمار، حالا هم شمردم. شما کلا 110305 رکعت دارید.

_ ولی من همه را خواندم. نمی شه یک کاریش بکنی.

_ دست ما نیست به خدا. ولی چشم؛ روندش می کنم به 110500. خوبه؟

_ عجب گرفتاری شدیم. من می گم همه را خواندم. گرد نمی خواد بکنی. همان هایی که خواندم را بهم بده.

_ عرض کردم. مبلتان چرمی بوده. یارو یافت آبادیه چرمش را از چین وارد کرده. اینها ذبح شرعی نمی کنند. چرم حک مردار را داشته و نجس بوده. شما می نشستی روش؛ حواستان نبوده دستتان عرق..

_ من این هایی که می گی اصلا حالیم نیست. من همه اش را خواندم. یک جایی اشتباه کردی. از جام تکان نمی خورم تا درستش کنی.

_ ببینید خانم. فیلمش هست. ما از لحظه لحظه اعمالتان فیلم گرفتیم. ببینید.

_ ای خدا مرگم بده. این چیه؟

_ بگذارید رد کنم اینجاشو. خب. همین جا. ببین خانم اینجا که زوم کردم رو مبل نشستید و ..

_ این منم؟

_ بله خانم. این هم همون مبلیه که..

_ چقدر چاق افتادم اینجا.

_ چه عرض کنم؟ می توانم کمی کنتراستش رو بیشتر کنم ولی نرم افزارم قفل شکسته است، اسکیل رو عوض نمی کند.

_ آقا میشه این عکس را برام بریزی؟ خدا از حسابرسی کمت نکنه.

_ فلش دارید همراتون؟

_ چه حرفی می زنی. من تازه یک ساعت پیش از قبر درآمدم. فلشم کجا بود؟ نمی شه بریزی رو سی دی.

_ سی دی خام ندارم. بریزم ته این طوری اش نیست؟ اعمال یک بابایی است که در جنینی تلف شد. باقی سی دی خالیه.

_ جا میشه؟

_ آره بابا. هر سی دی جهان آخرت 7000 گیگ جا دارد و هر بیت هم 7000 گیگ دنیا است.

_ پس قربون دستت یک موزیکی چیزی هم بریز ته اش.

_ باشه. یک تکنوازی اسرافیل دارم، جدید. حالش رو ببر.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 23:13  توسط مکعب  | 

تفاوت دختر و پسر های دهه ی 60 - 70 و 80

 دختر دهه 60 :باید با آبرو باشم
دختر دهه 70 :باید تحصیلکرده باشم
دختر دهه 80 :باید پولدار باشم

پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی


دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه

پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد
پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد
پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.


دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم

پسر دهه 60 : دارم میرم باشگاه ... دارم میرم زیر زمین بنوشم !!!
پسر دهه 70:دارم میرم مهمونی ... دارم میرم قلیون بکشم !!!
پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم توهم بزنم !!!


دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک
دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا
دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.

پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد
پسر دهه 70 :ابی گوش می داد
پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .

پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.

دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم
دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم
دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.


پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است
پسر دهه 70 :دوست دخترم عزیز ترین چیزاست
پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.


دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.
دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...
دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.


پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم
پسر دهه 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم
پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.

دختر دهه 60 : زن روز و اعتمادی می خواند
دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند
دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.

پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی

دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.
دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ یه دو نخ می کشم.
دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.

جوان دهه 60 :جنگ زده بود
جوان دهه 70 :غرب زده بود
جوان دهه 80 :پوچ است.


دختر دهه 60 :از خدا می ترسم
دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم
دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.

جوان دهه 60 :خواب صلح و آرامش می دید
جوان دهه 70 :خواب بد بد می دید
جوان دهه 80 :فقط کابوس می بیند.


پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد
پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.
پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.


دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید
دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.


داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.


عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم این هنر زندگیه.
عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم. این هنر زندگیه.
عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.


مرد دهه 60:خدا خانواده ثروت
مرد دهه 70 :خانواده ثروت خیانت به همسر
مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .


عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.

عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.

عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه.


پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه


دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5

پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت

دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند.

جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 0:20  توسط مکعب  | 

12 نکته بسیار مهم و آموزنده در اس ام اس بازی !!!


1- کله سحر به کسی اس ام اس ندهید و به قول معروف جواد بازی در نیاورید


2- اگر کسی مدام از روی بیکاری برای شما می دهد برایش می دهی : (ستاد مبارزه با کرم های شبانه….. بفرمایید……..)


3- اگر خواستید با کسی رفیق اس ام اسی شوید صبح بعد از صبحانه به او پیام می دهی (صبح بخیر…) ظهر، پس از صرف نهار می دهی (ظهر بخیر) و شب ها نیز پس از صرف شام پیام می دهی (شب بخیر) و بعد از این کار یک یا علی گفته و مدام برایش انواع و اقسام اس ام اس را می دهی و آنقدر این کاررا ادامه می دهی تا مجبور شود جواب دهد.


4- یادتان باشد که در اس ام اس بازی لوتی گری حرف اول رو می زنه و اگر یکی از دوستان به علت بدهی بالای اس ام اس توان اس ام اس فرستادن را نداشت و شما بایددست در جیب مبارک کرده و به او بگویی ( از این به بعد من قبض موبایلت رو حساب می کنم ).


5- فقط اس ام اس ندهید و هر از چند گاهی زنگی بزنید و حرفای High class بزنید و دقت داشته باشید که آنقدر High class نشود که خوابتان بگیرد!


6- اگر احساس کردید که یکی از دوستانتان علاقه گذشته را برای این که با شما بازی کند را ندارد از روش عواطف اس ام اسی استفاده می کنید. در این روش شما باید کلماتی را به کار ببرید که احساسات طرف مقابل را دگرگون سازد و علاقه اش بیش از پیش به شما گردد : ( ای دوست اس ام اسی تنهایی بی کسی من…..در کویر دلم تو کسی را راه نمی دهم …..). البته ممکن است مجبور شوید در سال به بیش از پنجاه نفر این را بفرستید که البته به خوئتان بستگی دارد !


7- اگر خواستید حال کسی رو بگیری وقتی گفت بلافاصله و بدون معطلی همان اس ام اس هایی را که برای تو فرستاده بود را برایش می فرستی ! در این مرحله باید انت کنی که سرعت عملت به گونه ای باشد که انقدر برای او اس ام اس برسد که فرصت اس ام اس فرستادن به شخص مورد نظرش را نکند !


8- همیشه ۲ الی ۳ خط در دسترس داشته باشید و اس ام اس هایتان را با خط های مختلف بفرستید چون جدیدا خیلی کلاس داره ؟


9- اگر دوست داری مدام برات اس ام اس بیاد ایرانسل بخر چون آنقدر برات اس ام اس می ده که اس ام اس رو خز می کنه !


10- دقت داشته باشید که اگر کسی در روز برات یک اس ام اس داد یعنی از ذهنش پاک نمی شی، اگر دوتا داد بدون دوستت داره ،اگر سه تا داد یعنی خیلی علاقه داره و اگر بیشتر داد بدون که مریضه !


11- همیشه سعی کنید وقتی اس ام اس بدهید که مطمئن باشید دوستتان در خواب عمیق به سر می برد شما نیز بتوانید با این اس ام اس او را از خواب ناز بیدار کنی و عمل مزاحمت را به نحوی شایسته اجرا نمایید.


12-وقتی برات اس ام اس می یاد مثل ندیدبدیدها نپر جلوی گوشی….!چون اگر کسی پیشت باشه متوجه می شه که واقعا ندید بدیدی
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 0:19  توسط مکعب  | 

تكذيبیه شيطان: من خوشگل نيستم

چند شب پيش داشتم به طور اتفاقي در شبكه هاي ايراني جستجو مي كردم ببينم ماه رمضان امسال كارگردان ها و نويسنده هاي ايراني چه آشي برايم پخته اند. راستش از دو سال قبل كه به طرز بسيار ناجوانمردانه اي بنده را در قالب يك پيرمرد مافنگي و يك دختر جوانِ مکش‌مرگِ‌‌ما نشان داده بودند خيلي حساس شده ام.
اتفاقاسال قبل ديدم در يك فيلمي بنده را به شكل يك جوان خوشگل درآورده اند كه مي خواهد سرِ يك دختر جوان و يك پزشك ميانسال را گول بمالد! در آن صحنه هاي كوتاهي كه من ديدم اين جوان -كه مثلا من بودم- داشت آقاي دكتر را كه براي گرفتن دو تا دروغ عذاب وجدان گرفته بود،‌ فريب مي داد!
من كه البته افتخار مي كنم آدم ها را از راه بدر كنم ولي چاخان هم حدي دارد. نمي دانم شما آدميزادهاي ايراني تا به حال كارتان به دوا دكتر و بيمارستان نيفتاده يا دوست داريد خودتان را گول بزنيد.
من به چشم خودم چيزهايي ديده ام از بعضي از همين آقايان دكترها كه عقل بنده و كل اجنه هم به آنها نمي رسد و اگرهم برسد عمراً به خودمان اجازه بدهيم با بيمارها آنطور رفتار كنيم. آنوقت من آمده ام کلی وقت صرف کرده ام و براي گفتن دو تا دروغ سر يك دكتر ميانسال را شيره ماليده ام؟! حيف كه حال و حوصله جوابيه گرفتن را ندارم والا نام چند تا بيمارستان مشهور و پزشك معروف را مي بردم و كارهايشان را مي گفتم تا ببينيد اصلاً احتياجي هست من آنطرف ها آفتابي بشوم يا بعضی دوستان به اندازه هزار تا شيطان دوز و كلك و شيطنت بلد هستند!
راستش اصلا بنده سالهاست كه احساس نياز نمي كنم تا براي گمراه كردن آدميزادها و كشاندنشان به جهنم كار چنداني انجام دهم.
شكر خدا كه بيشتر شما با شتاب هرچه زيادتر راهي دوزخ هستید و من هم فعلا سخت مشغول تهيه سوخت هستم تا ان شاء الله موقع تشريف فرمايي هم قيف حاضر باشد و هم قير و ساير مايعات و جامدات و گازهاي مورد نياز!
من وقت توي صف كردن شما را هم ندارم، آن وقت بيكارم بروم دو تا آدم را گول بزنم؟ آن هم دكتر جراح و دختر بالاشهري؟!
دوست عزيزم،‌

دليل نوشتن اين تكذيبیه براي شما اين است كه اولا شما از خودمانيد! و ثانيا اينكه ديدم شما چند وقت پيش نامه اي براي آقاي ضرغامي نوشته ايد. بنابراين گفتم لابد دستتان به ايشان مي رسد و اي بسا كه اين نامه را بتوانيد به ضرغامي عزيز برسانيد. عزت جان که از وقتي رئيس شد،‌ ما را نمي شناسد!
به هر حال به اين وسيله من هرگونه نسبت نسبي و سببي خودم را با دختران زيبا و پسرهاي خوشگل و مردهاي مافنگی و گربه های سياه و اين جور چیزهای خنده دار تكذيب مي كنم و اعلام مي كنم اين چيزهايی كه توي فيلم ها مي بينيد ساخته و پرداخته نويسنده هايي است كه پول سناريوهايشان را قبلا گرفته و خورده اند و بعد كه قرار شده براي كارگردان هايي كه دقيقه اي سريال مي سازند،‌ فيلم نامه بنويسند يك مشتي خرافات قديمي و چرنديات هاليوودي را سرهم كرده اند كه رفع تكليف كنند.
من البته به موقعش به حساب اينها هم خواهم رسيد، البته نه به اين خاطر كه ملت را با سرهم بندي سركار گذاشته اند (كه اتفاقا از نظر من كار خوبي هست) بلكه به اين خاطر كه يك بار به شكل دختر خوشگل درم می آورند و يك بار به شكل پسر (چه پسري!) و بعد با مردهاي خطرناك توي خانه تنها مي گذارند. بابا انصاف نداريد لااقل ناموس داشته باشيد!
حالا اينها به كنار؛ من واقعا برايم اين سوال پيش آمده كه شما ايراني ها كي مي خواهيد از اين به قول خودتان "فرافكني" دست برداريد؟ هميشه يا من مقصر هستم يا آمريكا يا انگليس يا اسرائيل!
البته انكار نمي كنم همکاران فعالی در اين كشورها دارم، ولي اين كه نمي شود شما هر خرابكاري كه خودتان مي كنيد را گردن يكي ديگر بيندازيد. حتي سالها پيش خاطرم هست كه رفته بودم مسابقات المپيك به تماشاي مشت بازي كه ورزش مورد علاقه من است،‌ آنجا در كمال تعجب ديدم كه يك بوكسور ايراني به خاطر همراه نداشتن دستكش بوكس بازنده اعلام شد و باز هم مقصر من و آمريكا معرفي شديم!
وقتي كه تقصير نداشتن دستكش بوكسور و اضافه وزن كشتي گير متوجه ديگران باشد معلوم است كه مقصر در مسائل بزرگتر از مسكن بگير تا گراني چه كسي شناخته مي شود!
حيف كه جرات ندارم در مورد مسائل سياسي و اجتماعي و همينطور انتخابات حرفي بزنم و الا به چيزهاي جالبتري هم اشاره مي كردم تا نشان بدهم كه چطور اين مردم كاري را خودشان شوخي شوخي انجام مي دهند و گزينه اي را انتخاب مي كنند اما هنگام نتيجه كه مي شود به من و همكاران صهيونيست و انگلوساكسونم لعنت مي فرستند!
هيچ كاري هم به شماها ندارم و خدا شاهد است كه در تمام اين عمر چند هزار ساله ام به قدري كه در همين چند سال اخیر در يكي از بازارهاي تهران،‌ حاجي ها ي تسبيح به دست كلك سوار كرده اند و پوست خلق الله را كنده اند،‌ من از اين كارها نكرده ام. (تازه اگر بين خودمان بماند،‌ يك بار كه داشتم حوالي خيابان جمهوري تهران قدم مي زدم يك موبايل بهم انداختند كه آكبند بود اما بعداً معلوم شد دست دوم بوده و من هرچي فكر كردم نفهميدم چطور آن را بسته بندي كرده بودند، تازه كارت گارانتي هم داشت!)
بگذريم كه ردش هنوز درد مي كند!
به هر حال از ما گفتن بود و قطعاً از شما بشر شير خام خورده هم نشنيدن.
اشكالي ندارد فقط خواهش مي كنم دست از سر من برداريد و به جاي لعنت فرستادن دائمي به من و يا كارهاي بدتري مثل ساختن همين فيلم هاي جلف با آن شيطان هاي خوشگلشان ،‌ يك مقداري مسئوليت پذير باشيد و قبول كنيد كه گندم از گندم برويد جو ز جو.

آدم يك انتخابي مي كند و متناسب با آن عواقبش را لمس مي كند. اين كه نمي شود شما شوخي شوخي كاري مي كنيد و انتخابي انجام مي دهيد اما موقعي كه عواقب آن را مي بينيد مي خواهيد جدي جدي بيندازيد گردن من و رفقا. مثل همين (...)*

ضمنا در پايان مي خواستم از دوستان شبكه يك به خاطر ترويج مسائلي مثل دزدي،‌ اعتياد،‌ توهين به والدين،‌ زيدبازي و مواردي از اين دست تشكر كنم. درست است که من یک شیطان عصبانی هستم ولی مثل بعضی آدم ها نیستم که تمام زحمات دیگران را نادیده بگیرم. اجرتان با خودم!
به اميد ديدار در جهنم
شيطان رجيم
------------------
پانويس
*اين قسمت تا پايان نامه به صلاحديد صدا و سیما حذف شد. ما به هيچ شيطاني اجازه نمي دهيم اهداف و اغراض سياسي پليد حزبي خودش را از طريق عصر ايران پيگيري كند. به خصوص الان كه بعد انتخابات هم هست!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 0:18  توسط مکعب  | 

یه کم بیشتر کره توش بریز !!!

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..
وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائي سر من مياري

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 22:41  توسط مکعب  | 

به من ربطی ندارد.

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار
تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز
كردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب
مزرعه یك تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به
هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك
تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم
. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش
ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می
توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من
ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با
شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله
موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر
روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه
دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ،
ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك
مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد
، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن
صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را
فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به
خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :«
برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی
خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت
و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ،
میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ،
در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در
روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد
مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك
تدارك ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد
كه كاری به كار تله موش نداشتند!
*نتیجه ی اخلاقی* : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو
ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 22:40  توسط مکعب  | 

!چیزی برای نگرانی وجود نداره

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی
یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به
جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی
برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 22:40  توسط مکعب  |